کنترل قدرت

آوریل 5, 2011 ۱ دیدگاه

به قدرت فکر کنید فکر کنید خیلی قدرت دارید خیلی اونقدر که می تنید تمام ادم ها رو از بین ببرید تمام دنیا رو به آتیش بکشید

همه ما قدرت داریم اما نمی تونم کنترلش کنیم قدرت بعضی وقت ها ما رو کنترل می کنه اون از اینکه ما اسیرشیم لذت میبره باید نذاریم اون لذت ببره باید ما لذت ببریم پس جلوشو می گیریم و کنترلش می کنیم اون ما رو به نابود کردن جهان تشویق می کنه ما باید اون رو به نجات دادن دنیا تشویق کنیم

هر وقت بتونیم قدرتمون رو کنترل کنیم قوی ترین ادم هستیم

ادمی که نه کسی رو می کشه و نه جایی رو نابود می کنه بلکه با قدرتش همه رو نجات میده

دسته‌ها:نوشته های من

به دنبال حقایق

آوریل 5, 2011 بیان دیدگاه

حقایق به ما نزدیک اند

فقط ما نمی تونیم ببینیمشون اگر می بینیمشون احساسشون نمی کنیم

باید حقایق رو لمس کنیم و در ذهنمون اونها رو بررسی کنیم

چون بعضی وقت ها دروغ ها و ناحقایق در قالب حقیقت ظاهر میشند

دسته‌ها:نوشته های من

همه چیز در وجود ماست

آوریل 5, 2011 بیان دیدگاه

همه چیز درون ماست در ذهن ما در قلب ما هر گاه که بتونیم درون خودمون رو درک کنیم می تونیم زندگی مون رو بسازیم ما به دنبال راز های موفقیتم در حالی که راز موفقیت خودمون هستیم فقط باید پیداش کنیم در باطن خودمون در وجود خودمون پیدا کردنش آسونه اما درک کردنش مشکله باید بتونیم درکش کنیم

کاری که نه من تونستم بکنم نه شما

دسته‌ها:نوشته های من

غلبه

آوریل 5, 2011 بیان دیدگاه

اگر دوست دارید بر دشمنان خود غلبه کنید اول باید یاد بگیرید که چطور بر نفس خودتان غلبه کنید

دسته‌ها:نوشته های من

اهانت به قرآن و محمد مشکلتان را حل کرد

آوریل 5, 2011 بیان دیدگاه

امروز در اینترنت موضوعات زیادی در میان کاربران ایرانی در رابطه با اسلام قرآن و محمد دیده می شود متاسفانه برخی کاربرانی ایرانی و هم وطنان عزیز گمان می کنند که با فحاشی به اسلام و قرآن می توانند با آن مبارزه کنند اما می خواهم از این دوستان یک سوال بپرسم

آیا مشکل با فحاشی حل می شود آیا مشکل شما باسوزاندن قرآن و کشیدن کاریکاتور محمد حل خواهد شد

چطور؟؟؟

یک نفر در آمریکا قرآنی را سوزاند و باعث مرگ چندین بی گناه شد چرا؟؟

چون او فکر می کرد با سوزاندن قرآن افتخاری کسب می کند اما نمی دانست این کار بی سواد های مزار را دیوانه می کند

مردم مزار شریف با حمله با دفتر سازمان ملل خواستند اعتراض خود را نشان دهند اما چون اکثرا بی سواد و متعصب بودند به جای اینکه قرآن را سر بلند کنند آبروی اسلام و قرآن را در جهان بردند

حال تو ای ایرانی که فحش می دهی ناسزا می گویی و گمان می کنی با کشیدن کاریکاتور محمد پیروز میدان هستی

آری تو نیز همانند همان افغانی ها هستی متعصب نابینا ناشنوا فقط فکر می کنی باید حمله کنی مثل وحشی ها

من مسلمانم

ولی هیچگاه به یک مسیحی به یک یهودی اسرائیلی به یک بودایی و یا به یک سیک و هندو اهانت نمی کنم چرا که به نظر من مهمتر از دین انسانیت اشخاص است

البته خوشبختانه هستند مخالفان اسلام در میان ایرانیان که اهانت نمی کنند بلکه انتقاد می کنند برخی وبلاگ های نقد اسلام را بررسی کردم توهین نکرده بودند فقط انتقاد کرده بودند این ایرادی ندارد و کسی را ناراحت نمی کند

اما اهانت و فحاشی تعصب را افزایش داده و انسان هایی چون مردم مزار را دیوانه می کند

بی سواد ها در همه ادیان و تفکرات هستند مسلمان ها یهودی ها مسیحی ها بودایی ها هندو ها سیک ها در همه

همه ادیان و هر گاه به دینی توهین کنیم به شمار  متعصب های آن دین افزوده می شود و کم کم انسان های معمولی و تحصیل کرده هم به دام تعصب می افتند و آنگاه است که دنیا را به آتش خواهند کشید

لطفا دیوانه نباشید انسان باشید

با عرض معذرت از همه هموطنانی که قبلا اهانت کردند و آلان تصمیم گرفتند که انسان باشند و مثل انسان انتقاد کنند

دعوتنامه بالاترین

آوریل 5, 2011 ۱ دیدگاه

سلام

همین آلان داشتم سایت بالاترین رو میدیدم یه سایت محبوب برای کاربران ایرانی همیشه به بالاترین میرم و مطالبش رو می خونم اما هیچ وقت نتونستم عضو شم چون دعوتنامه می خواد

می خواستم بگم از دوستان اگر کسی دعوتنامه بالاترین رو داره برام یکی بفرسته

ایمیلم اینه

kurosh.kurosh250@gmail.com

برای اینکه بدونید من چجور آدمیم مطالبم رو می تونید بخونید(البته اگه بهم اعتماد ندارید می تونیم کمی با هم چت کنیم)

دسته‌ها:نوشته های من

میخاییل مرده متحرک

آوریل 2, 2011 4 دیدگاه

مردی بروی صندلی قرمز رنگ ایستگاه اتوبوس نشسته و سرش را پایین انداخته انگار دارد به چیزی فکر می کند ذهنش مشغول است مردی قد بلند و با مو ها و ریشی بزرگ و قرمز رنگ دست هایش هیچگونه خراشی ندارد انگار تا به حال اصلا کار نکرده اما دلی خراشیده دارد یک پالتوی سیاه رنگ و یک کلا روسی بر سر دارد وزش باد زمستانی صورتش را اذیت می کند هر گاه که باد یادش بیافتد که مخاییل اینجا نشسته با ناخن های تیزش صورت مردانه اش را می گزد و ناخن هایش را به روی صورت مخاییل می کشد انگار باد زمستانی با او کینه ای دیرینه دارد………………………………………………………………………..
در خانه است کنار مادرش مادر با چهره ای مهربان لبخند می زند چین چروک های روی صورتش دست های پیر و لرزانش مو های نیمه سفیدش و آن روسری زمستانی کهنه اش مخاییل را نظاره می کنند هر کدام به نوعی می خواهند به مخاییل بفهمانند که مادر چقدر سختی کشیده نگاهی به مخاییل می اندازد لبخند او معنا دار است مادر همینطور که دارد برای مخاییل قهوه داغ می ریزد می پرسد:حالا این دختری که می گی کی هست؟ بخار داغ از استکان قهوه بالا می آید و در هوا ناپدید می شود مخاییل نمی داند چه بگوید هنوز دارد به بخار نگاه می کند مادرش بلند شده و به آشپزخانه رفته
میخاییل باز هم به بخار نگاه می کند مادر دوباره می آید
خب نگفتی عروس آینده ام اسمش چیه چه شکلیه
مادر هنوز که معلوم نیست اون با پیشنهاد من موافق باشه یا نه بعلاوه خودت که می دونی ما حتی پول خرید یه تیکه زمین هم نداریم چه برسه به این که من بخوام ازدواج کنم
مادر به نظر می رسد حوصله اش سر رفته آه سردی می کشد و می گوید: خب حالا میگی کیه یا نه پسر نصف جونم کردی
مخاییل نمی داند که چگونه او را معرفی کند او را که چهره ای همچون پنجه آفتاب دارد مو هایی طلایی و بلوند صورتی لطیف و سفید همچون برف روحی لطیف و مهربان آه مخاییل نمی داند چگونه او را معرفی کند
مخاییل: یه دختر شهریه تو مسکو زندگی می کنه به من گفت برای تفریح اومده اینجا آلانم گروزنیه خونه داییش
مادر: کی با هم اشنا شدین اصلا تو این دخترو از کجا میشناسی
تو بازار دیدمش یه ماه پیش وقتی پدر منو فرستاد برم از شهر یه وانت بیارم یه دزد کیفش رو زد منم دزد رو دنبال کردم و کیف رو ازش گرفتم اونجا بود که اون دختر از من تشکر کرد و یه کارت بهم داد یه کارت که روش شماره تلفنش و ایمیلش نوشته بود
مادر هنوز نمی داند ایمیل چیست لغاط پیچیده ای که مخاییل برایش تعریف می کند او را می آزارد
مادر:چی گفتی ای
مخاییل هنوز حرف مادرش تمام نشده می گوید: ایمیل مادر ایمیل یه چیزی مثل یه نامه
مادر: یعنی به تو یه نامه داد
نه مادر نامه نداد یه آدرس بهم داد تا نامه رو اونجا بفرستم براش
مادر هنوز چیزی از حرف های مخاییل چیزی نفهمیده اما تصور این که مخاییل بخواهد با یک دختر شهری ازدواج کند برایش مشکل است
مخاییل استکان قهوه را به دست می گیرد البته نمی تواند استکان را لمس کند چون دستکش های پشمی او مانع از این کار می شود
همینطور که میخاییل دارد قهوه می نوشد و فکر می کند مادرش دوباره بحث را آغاز می کند
خوب پسرم مگه دختر احمداف چشه تازه همسایه مونم که هستند و وضع مالیشون از ما بهتر نیست
مخاییل انگار که از مادرش فحش شنیده با صدایی خشم آلود و چهره ای خشن می گوید: آخه مادر من
من به اون دختر هیچ علاقه ای ندارم چطور می تونم با دختری که بهش هیچ علاقه ای ندارم و نمی تونم درکش کنم ازدواج کنم
بعد صندلی را عقب می کشد گوشهایش به صدای کشیده شدن پایه های صندلی  عادت کرده استکان را بروی میز می گزارد و بلند می شود
مادر:کجا می خوای بری تو این سرما پدرت آلان میاد به کمکت احتیاج داره
میرم اسبو تمیز کنم هر وقت پدر بیاد میام کمکش و بعد در کهنه و چوبی را محکم می بندد در فریادی بلند می زند البته خدیجه به صدای این در عادت کرده چون هر روز وقتی شوهر یا پسرش عصبانی شوند صدای در باید شنیده شود

دسته‌ها:دسته بندی نشده برچسب‌ها: , ,