Archive

Posts Tagged ‘دلنوشته’

کامپیوتر را دوست دارم

مارس 24, 2011 2 دیدگاه

اسمم کوروش است البته همیشه بچه ها ی محل مرا کورشوک صدا می کردند از بچگی به کامپیوتر علاقه داشتم و در رویاهایم یک برنامه نویس حرفه ای بودم به این که call of dutyرا تا مرحله آخر بازی رفته بودم افتخار می کردم از مدرسه متنفر بودم ولی کلاس تاریخ را خیلی دوست داشتم نمره های املایم هیچگاه بالای ده نشد برای همین اگر غلط املایی در وبلاگ دیدید تعجب نکنید درسم را دارم ادامه میدهم پدرم همیشه هنگام مطالعه وقتی دارد کتاب ستاره شناسی را ورق می زند وقتی ببیند دارم می روم کامپیوتر را نگاه کنم چپ چپ نگاهم می کند و می گوید آهای بچه مگه درس نداری مادرم هر وقت یکی از فامیل ها بیاید به خانه مان می گوید بچه ام معتاد کامپیوتر شده و اگر یک روز کامپیوتر را نبیند دیوانه می شود پدرم می گوید کامپیوتر فقط برای بازیست بهتر است این غرطی بازی ها را ول کنی و بروی پی درس مشقت می گوید آینده هیچکس با یاد گرفتن کامپیوتر روشن نمی شود یادم است یک بار خواستم به پدر ثابت کنم که کامپیوتر علم روز است گفتم پدر می گویند افغانستان جنگ آمریکا و طالبان است طالبان زود شکست خورده اند چون با علوم کامپیوتر آشنایی خوبی ندارند اما آمریکایی ها از این وسیله برای هدف قرار دادن طالبان استفاده می کنند اولش هیچی نگفت بعد در حالی که داشت لنز دوربینش را تمیز می کرد گفت بله همین ابزار هستند که باعث کشته شدن هزاران بی گناه می شوند برای همین است که می گویم کامپیوتر را ول کن و بچسب به درس و مشقت یکبار به پدرم گفتم می خواهم تغییر رشته بدهم و رشته کامپیوتر بخوانم اولش کمی فکر کرد بعد طوری نگاهم کرد که انگار سوالی در ذهنش بود گفت پسر فلانی مهندس عمران شده درآمد خوبی دارد همه وقتی از کنارش رد می شوند می گویند سلام آقای مهندس اما پسر همین غلام مرغی سر کوچه لیسانس انسانی گرفته هیچکس جواب سلامش را نمی دهد گفتم خب اگر کامپیوتر را بخوانم من نیز مهندس می شوم گفت نه من این همه پول شهریه می دهم که بروی عمران بخوانی فعلا همین ریاضی فیزیک را بخوان چون برای تغییر رشته دیر شده

پدرم معتقد است که باید از کامپیوتر برای عکاسی استفاده کرد مادرم معتقد است کامپیوتر یک دستگاه عجیب غریب است که هر کس کنار آن بشیند از زندگی غافل می شود

عاشق پیتزا هستم یک بار پیتزا خرید و در حالی که داشتم قاچاقی و مخفیانه می خوردمش پدرم وارد اتاق شد گفت چی می خوری به آرامی گفتم پیتزا گفت بچه مرض در می آوری حاجی اسماعیل را همین چند وقت پیش دیدم به من گفت که یکی از دوستانش که در قصابی کار می کند گفته هر روز از کارخانه سوسیس می آیند و گوشت های خراب شده و گندیده را می برند و تا از آنها سوسیس درست کنند

عاشق نوشابه ام خصوصا آن شیشه ای ها . وقتی شیشه اش را دست بزنی برجستگی ها روی شیشه حس خاصی به آدم می دهد ولی پدرم می گوید خارجی ها دوست دارند یک جوری به خورد ما مسلمان ها شراب بدهند و برای همین داخل نوشابه الکل می ریزند

حسرت داشتن یک ماشین به دلم مانده پدر پارسال به من قول داد برایم ماشین بخرد اما امسال گفت که نمی تواند برایم ماشین بخرد هر چه اصرار کردم گفت نه مگر خبر نداری که میمون(احمدی نژاد)

بنزین را کرده لیتری750ما که پول نداریم.بچه تو ام که بیکاری و فقط یاد گرفتی بخوری بخوابی تا کی می خوای بشینی خونه برو کار کن. گفتم برایم کاری پیدا کنید چشم می روم کار می کنم. گفت جوان هم جوان های قدیم ما وقتی جوان بودیم من از این سر شهر می رفتم آن سر شهر فقط برای این که یک لقمه نان به خانه بیاورم آن وقت تو میشینی خانه منتظری که من برایت کار پیدا کنم و انتظار پول تو جیبی هم از من داری.

قبلا فکر می کردم فلسفه انتخاب اسمم این بوده که اسم یکی از پادشاهان بزرگ ایران زمین کوروش بوده. اما یکبار از پدرم پرسیدم چرا اسم مرا کوروش گذاشتید  با بی حوصلگی نگاهی کرد و گفت این اسم را مادرت دوست داشت. چون می گفت اسم با کلاسی هست. چون فارس ها این اسم را برای بچه های خود انتخاب می کنند.

چیز دیگری برای گفتن ندارم. چون احساس می کنم خود را معرفی کردم. امیدوارم بتوانم در آینده شغل مناسبی پیدا کنم. و کاروزندگی مناسبی داشته باشم

فعلا که درس می خوانم……………………………………………………………………………………………………………………………………………………..

دسته‌ها:نوشته های من برچسب‌ها: ,